تبلیغات
روزهای یک پزشک تمام وقت
 

29 اردیبهشت

نوشته شده توسط :خانم دکتر تمام وقت
شنبه 29 اردیبهشت 1397-11:46 ق.ظ

یادت نره وقتی گفتی طرحتو تمید نمیکنی چقدر با تعجب شبکه و همکارات مواجه شدی...یادت نره چقدر ترسیدی از بیکاری و بی پولی





نظرات() 

ترس

نوشته شده توسط :خانم دکتر تمام وقت
جمعه 28 اردیبهشت 1397-11:58 ب.ظ

دوسال پیش بود که اون اتفاق افتاد...چند روز بعدش رفتم روانپزشک و برام دارو داد...حملات اضطراب وحشتناک بود...اونقدر که نمیتونستم از خونه برم بیرون.فقط خونه بیمارستان...وقتی از خونه میرفتم بیرون انقدر میترسیدم که حس میکردم قلبم الان از دهنم میاد بیرون...وقتی با صحنه های مشابه اون اتفاق روبرو میشدم میزدم زیر گریه...دست خودم نبود ...هرجاکه بودم میزدم زیرگریه و دیگه نمیتونستم تکون بخورم...اونجا بود که فهمیدم هیچوقت ادم قوی نبودم...چندماهی که گذشت با دارو ها بهتر شدم کم کم تونستم همراه با بقیه از خونه برم بیرون ولی بازم تنهایی میترسیدم...وقتی اولین بار تنها از خونه رفتم بیرون انقدر ترسیدم که همون جا موندم و زنگ زدم دوستم گفتم برات یه اژانس میگیرم بیا اینجا که من هستم...اومد و من بغلش کردم و گریه کردم...

6 ماه بعد رفتم روانشناس ولی خیلی کمکی بهم نشد...اضطرابم که کمتر شد دکتر داروهامو قطع کرد...ولی هنوزم هست...حالا بدتر شده از همه چی میترسم...مثلا غذا که بپزم تموم مدت فکر میکنم مثلا اونی که میخواد بخوره واقعا دوس داره و کافیه کوچکترین چیزی بگه و من غرق میشم توی یه اضظراب وحشتناک که مدتها درگیرم میکنه...مسخره است نه؟توی این دوسال هر دفه درموردش با کسی حرف زدم یا باور نکرده یا براش مسخره بوده و خندیده...ولی این حالت داره منو میکشه...اول خونه نشین شدم...از ادما فاصله گرفتم...برام بی اهمیت شدن...نشدن ولی طعی کردم نشون بدم بی اهمیتن...انقدر کوچکترین رفتار ادما ترس و دلهره تو دلم ایجاد کرده که از همشون دور شدم...موندم تو خونه...دوستامو ندیدم...حالا...حتی حرف زدن با خونوادم برام سخته...

توضیحش یکم سخته...مثلا فکر کنید شما از یه مار که میخواد بهتون حمله کنه چقدر میترسید...ضزبان قلبتون میره بالا عرق میکنید میلرزید و جونتونو درخطر میبینید و میخواید از اونجا فرار کنید

حالا فکر کنید من وقتی داداشم ازم میپرسه چی خریدی اینترنتی که پست اورده همون حالت بهم دست میده....وقتی مادر میپرسه چه ادویه ای توی غذات میریزی همون حالت بهم دست میده...وقتی بابام ازم میپرسه وزنت چقدره همون حالت بهم دست میده...ومدام حرفاشون تو مغزم میره و میاد که چه عقیده ای درمورد من دارن ؟چه فکری درپوردم میکنن و...هزارتا چیز دیگه...انقدر این حالت ادامه پیدا میکنه که کارهای عادیم فلج میشه

خیلی مسخره اس نه؟!ولی وحشتناک عذاب اوره...

امروز وقتی باز با یکی که ادعا میکنه دوسم داره درمورد این حالتم حرف زدم و اون خندید و مسخره کرد و گفت درک میکنه ولی بازم به کار خودش ادامه داد بهش گفتم برو...ودیگه جوابشو ندادم(البته بگم این یه رابطه یه طرفه است از طرف اون ادم و من تقریبا ماهی یبار جوابشو میدم که احتمالا دیگه نمیدم)

ولی خواستم اینجا بگم...چیزیو که دوساله زندگیمو مختل کرده نمیدونم باهاش چکار کنم و کسی هم ندارم بی ترس از قضاوت باهاش حرف بزنم





نظرات() 

طرح یک سوال

نوشته شده توسط :خانم دکتر تمام وقت
پنجشنبه 27 اردیبهشت 1397-07:49 ب.ظ

همین الان چی خوشحالتون میکنه؟که توی دلتون پر از شادی و ارامش بشه و بلند بلند بخندین؟

یه جعبه شکلات بزرگ؟

یه میلیارد پول؟

یه دانشگاه یا نمره خوب اوردن؟

یه عشق؟

خیلی خیلی زیاد به ایده هاتون نیازمندم.خوشحال میشم کمکم کنید





نظرات() 

فیلیمو

نوشته شده توسط :خانم دکتر تمام وقت
چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397-10:47 ق.ظ

فیلیمو یه اپلیکیشنه که میتونید فیلم وسریال ببینید انلاین یا دانلود کنید...حالا کاری با ایناش ندارم...این سریال و فیلما اگه دوبله باشن معمولا با دوبلور هایی که صداشونو تو صدا وسیما زیاد شنیدین هست...تنها فرقش با تلویزیون اینه که سانسور هاش کمتر...مثلا دست یه مردیو بگیره زن ماجرا سانسور نمیشه...واسه همین دیدن فیلم های خارجیش خیلی توی ذوق نمیزنه و شما متوجه میشید که جریان چیه...

حالا من توی این فیلیمو یه سریال دیدم به اسم سایمدانگ...یه سریال عاشقانه کره ای که بازیگر نقش اصلیش همون بازیگر یانگومه...انقدررررر این عاشقانه لطیفه که ادم روحش تازه میشه

خیلی هم مثل فیلمای کره ای غیرقابل باور نیس...عاشقانه ای قابل درک و زیباس...خیلی به دل من نشست...خوبه ادم گاهیم باور کنه که عشق میتونه واقعی باشه





نظرات() 

در سینه هزار و یک معما دارم

نوشته شده توسط :خانم دکتر تمام وقت
سه شنبه 25 اردیبهشت 1397-09:05 ب.ظ

نمیدونم چرا ولی از وقتی که امتحان دادم و وقتم ازادتر شده و به مسایلی غیر از درس فکر میکنم وحشتناک احساس تنهایی میکنم...انگار پرم از حرف هایی که میخوام بزنم ولی کسی نیس که باهاش حرف بزنم...منظورم کسیه که همسنم باشه...من توی شهر زادگاه دوستی ندارم تقریبا...چندتا دوست از دوران دبیرستان که انقدر ظرز فکرمون متفاوت شده که تقریبا سالی یه بار همو میبینیم و اونم حرفهایی دلچسب نمیزنیم...

نه اینکه چیز بد یا اتفاق خاصی باشه...دوست دارم از روزمرگی هام برای دوستام بگم...دوستام در حال حاضر همه مجازی و در استان های مختلف هستن...چندتایی که به جرگه متاهلین پیوستن و دیگه وقتی برای دوستای مجردی ندارن...چندتایی موندیم که میشینیم و حرف میزنیم...همه هم مجازی و فیلتر شدن تلگرامم تنها ترمون کرده...

خلاصه مقدمه رو گفتم که بیام بگم...شاید زیاد بنویسم و همه از چیزهای پیش پا افتاده...ولی خوشحال میشم اگه حالشو داشتین شما هم کامنتی بذارین تا بیشتر حس کنم این یه رابطه دوطرفه اس

یه ماجرای جالبم درمورد یه راننده تاکسی هست که بعد تعریف میکنم

تصمیم گرفتم هر روز یه دلیل برای شادی و یه دلیل برای شکر گذاری پیدا کنم و بیام اینجا بنویسم...خیلی شبیه پستای اینستاگرامی میشه ولی من از اینجا بیشتر خوشم میاد پس اینجا ثبتش میکنم...شاید یه دلیلم برای ناراحتی بنویسم...

شکرگزاری:چقدر خوبه که اب لوله کشی داریم و اب از دوش میاد و میتونیم زیر اب سرد یا گرم حموم کنیم و خدارو شکر که هنوز این اب تموم نشده هرچند خیلی در مصرف اب صرفه جویی میکنم





نظرات() 

خاطرات طرح

نوشته شده توسط :خانم دکتر تمام وقت
سه شنبه 25 اردیبهشت 1397-08:44 ق.ظ

1.تاحالا کلوگوم مادرزادی درمان نشده ندیده بودم.ولی عنبیه انقدر بزرگ شده بود که اولین چیزی که به نظر میرسید مگا کورنه ا بود.من حتی کسی که یه چشم نابینا باشه هم ندیده بودم.پسر بچه 3 ساله با مگا کورنه ا وکج کردن صورتش برای دیدن.به مادرش میگم چشم پزشک بردینش؟میگه اره میگم خب؟میگه گفتن اب سیاهه مادرزادیه دیگه کور شده.میگم مگه همون موقع تولدش نفهمیدین؟میگه چرا همون موقع گفتن ببرینش چشم پزشک ولی نبردیمش....واقعا دلم میخواد همون موقع پدر و مادر بچه رو از وسط نصف کنم

2.به خانمه میگم سونو برات مینویسم برو انجام بده.همراهش میگه نه زوده نمیخواد.برمیگردم با خونسردی کامل نگاهش میکنم و میگم شما دکتری؟میگه نه خودش میگه.برمیگردم به خودش میگم تو دکتری؟میگه نه خب همه میگن.میگم همه دکترن؟میگه نه ولی شوهرم بیکاره.میگم اینکه سونو میخواد یا نمیخواد من تعین میکنم که 20 سال درس خوندم.بگو شوهرم بیکاره پول ندارم انجام بدم

3.مرده هر روز نه ولی یه روز درمیون تو بهداشت افتاده.باماشین خارجی با دفترچه روستایی میاد بهداشت و هر بار بدون استثنا میاد اول شرح حال میده بعد میگه یعنی برم ویزیت بگیرم؟یعنی دلم میخواد تموم دندوناشو تو دهنش خرد کنم ولی خیلی گنده و دعواییه میترسم ازش

4.متنفرم از مریضایی که نمیدونم چه اصراری دارن بگن خنگن و هرچیزیو صد بار میپرسن...ولی از اونا بدتر مریضایین که ویزیت میشن و ده دفه میرن و وسط مریضای دیگه برمیگردن و چرت و پرت میپرسن

5.نمیدونم اینو نوشتم یانه.دوتا مریض داشتم.دوتا هوو.هردو باردار.کوچیکه 7 ماهه باردار.زیبا 19 ساله.مطلقه.بزرگه 5 ماهه باردار 37 ساله.و هردو اصرارداشتن که رفتیم سونو گرافی نگفتن جنسیتش چیه و من نمیدونم چرا حس میکردم هر دو جنین دختر هستن.و هردو اصرار داشتن که ناخواسته باردار شدن.نمیدونستم به وضعشون بخندم یا گریه کنم

6.





نظرات() 

24 اردیبهشت

نوشته شده توسط :خانم دکتر تمام وقت
دوشنبه 24 اردیبهشت 1397-12:19 ب.ظ

همیشه خدا رو شکر کنید همیشه شرایطی برای بدتر شدن وجود داره...





نظرات() 

23 اردیبهشت

نوشته شده توسط :خانم دکتر تمام وقت
یکشنبه 23 اردیبهشت 1397-11:00 ق.ظ

خب نمیدونم چند نفر هنوز اینجا رو میخونن ولی خب اگه کسی میخونه خوشحال میشم نظرشو بهم بگه

اعتراضات صنفی حالا به پزشک ها هم کشیده شده شبکه های بهداشت ساعت کار مارو زیاد کردن...توی روستاها...روستاهای بی اب و علف بدون امنیت حداقل که امنیت جانی باشه...فشار روانی رو هرروز به ما بیشتر میکنن...تهدید به اخراج و عدم قرارداد بستن دوباره یا طرحی هایی مثل من تهدید به عدم نیاز یامشکل ایجاد کردن توی نامه پایان طرح شدیم...حقوق ها رو دارن کم میکنن و حقوق یه طرحی وسط روستا مثل من رو به زیر4 تومن که خط فقر کشوره رسوندن...امنیت شغلی و مالی به هیچ عنوان ندارم...و هرروز استرس زیادی رو تحمل میکنم تا 20 خرداد که پایان طرحم بشه...

حالا با این اوضاع مالی و مملکت...نمیدونم موندن تو کار دولتی و بعد از اینهمه سال درس خوندن حقوق زیر خط فقر بهتره و یا اینکه توی درمانگاهای خصوصی کار کنم و باحداکثر یک هفته کار کردن حقوق یک ماهو دربیارم بهتره...البته اونجوریم خب ادم خیلی امنیت شغلی نداره و هر لحظه مسئول درمانگاه میتونه بگه دیگه نیا کار کن...

شما بودین کدومو انتخاب میکردین؟کار دولتی تو روستا های بداب و هوا و دور افتاده و له شدن تمام ارزوهاتون با قراردادهای 3 ماهه و حقوق زیر خط فقر

یا کارکردن توی شهرای بزرگ توی مراکز خصوصی با دوهفته کاروهمون حقوق تقریبا ولی خب نمیدونم وضعیت بیمه چی میشه البته خب راه برای زیرابی رفتن هایی برای بیمه وجود داره

پی نوشت:امنیت نداشتن تمام زندگی شما رو میتونه تحت شعاع قرار بده حتی وجدان کاریتون برای پزشک بودن

پی نوشت:کاش مهران مدیری میومد و از وضعیت الان من به عنوان یه پزشک که 28 سال جون کنده و تمام استرس ها رو به جون خریده فیلم میساخت نه اون خزعبلاتی که توی هجوه هاش نشون میده

بعدا نوشت:چند وقت پیش یکی از دوستان شروع کرد منو از روی نوشته های این چندساله بدون اینکه من ازش خواسته باشم نقد کرد...و من انقدر عصبانی شدم که ادب و احترام و بزرگتر کوچکتری رو گذاشتم کنار و گفتم تو یه احمق به تمام معنایی که فکر کردی من همون چیزی هستم که مینویسم نه اون چیزی که تو تمام این سالها شناختی...تو یه احمقی که نفهمیدی ادمها گاهی داستان مینویسن...گاهی ارزوهاشونو مینویسن...گاهی رویا هاشونو مینویسن...تو یه احمقی ک ه وقتی من زیر نوشته ام برچسب داستان رو مینویسم...نمیفهمی این چیزی نیست که لزوما برای من و توی زندگی من اتفاق افتاده باشه....تو یه احمقی و از امروز هیچ ارزشی تو زندگی من نداری و قضاوت کردن هات به درد خودت میخوره فقط





نظرات() 

21 اردیبهشت

نوشته شده توسط :خانم دکتر تمام وقت
جمعه 21 اردیبهشت 1397-06:35 ب.ظ

امروز میشه 3 روز که از شدت مریضی گلو درد. تب.سرفه.گرفتگی بینی.بدن درد.و...فقط توی تختم دراز کشیدم بیدار میشم سوپ میخورم قرص میخورم و دوباره میخوابم

هنوز دوهفته از امتحان نگذشته که کلی گرفتار شدم...

من حدود 35 روز از مرخصیای مدت طرحم باقی مونده و تا نیمع خرداد طرحم تموم میشه و نمیتونم همه مرخصی هامو بگیرم...از طرفی شبکه رو گذاشتم سرکار که میخوام بعد از طرحم قراردادمو تمدید کنن تا بهم گواهی اشتغال بدون تاریخ بهم بدن تا بتونم کارهای ویزا رو انجام بدم و همه میگن داشتن یه شغل دولتی احتمال گرفتن ویزا رو بیشتر میکنه...

از طرف دیگه حدود 2 تومن از حقوقمون کم میشه به خاطر گند کاریای وزیر بهداشت و از اونور پزشکای رسمی و قراردادی که تاحالا ما طرحی ها رو داخل ادم حساب نمیکردن میخوان که به اعتصابشون بپیوندیم و سر کار نریم تا حقوقمون برگرده به حالت قبل...از طرف دیگه من نمیتونم بگم که دیگه قراردادمو تمدید نمیکنم و از برنامه هاشون بکشم کنار

از طرف دیگه با وضعی که ترامپ درست کرده و یه مشت زر زر مفتی ما از این طرف داریم میکنیم و احتمال جنگ و غیره وبدتر شدن اوضاع اقتصادی واقعا امیدی به درس خوندن دوباره ادم نداره...ادم حداقل باید بدونه قرار نیس بمیره تا بتونه ادامه بده...اگه قرار باشه ما به پررو بازیمون ادامه بدیم و از اون طرف اسراییل یا امریکا بخواد حمله کنه بهتر نیس تا جایی که میشه کار کرد و پول جمع کرد و بعد از ایران رفت؟؟؟

دوستم زنگ زده چیزی بهم بگه صدای گرفته منو که شنیده غش کرده از خنده که بابا تو یه هفته نیس برگشتی به کار که اینجوری سرما خوردی؟میگم دیگه خودت میدونی با چه موجوداتی سرو کار داریم دیگههرچقدر بری عقب تر بشینی بدتر میاد صندلیشو میاره تو دلت میذاره تو حلقت و تو صورت سرفه میکنه....خدا مارو از شر این ادم ها نجات بده

انگار صدسال از 6 اردیبهشت میگذره...همه امیدم واسه اینده رو از دست دادم...وقتی یکی بشینه تو روت بگه که پارسال قبول نشده چون سهمیه 30 درصدی رزمندگان رو نداشته و امسال بهترین رشته تهران قبول میشه چون سهمیه رو داره...دلم میخواد اول اونو حلق اویز کنم بعدم انقدر سرمو بکوبم تو گوشه دیوار تا مغزم بریزه بیرون

پی نوشت:خیلی بد نوشتم میدونم ولی قدرت اصلاحشو ندارم.





نظرات() 

15 اردیبهشت

نوشته شده توسط :خانم دکتر تمام وقت
شنبه 15 اردیبهشت 1397-11:34 ب.ظ

خب امروز پر از خبرای بد بود

اولیش اینکه نوع تومور مغزی یکی از اشناها که جوون هم هست مشخص شد و متاسفانه گلیوبلاسمامولتی فرم هست...که بدترین نوع تومور مغزیه وهمین الانشم یه طرف بدنش فلج شده...بی اختیاری ادرار و مدفوع پیدا کرده و خوشبختانه که خونوادش نمیدونن چی به چیه وگرنه یه مادر چطور میتونه تحمل کنه...بعضی درد ها از توان خارجن...تصورشم چندشه که یه تومور کثیف و یه سری سلول احمق مریض انقدر سریع رشد میکنه که حتی سلول های تومورال هم میمیرن و تومور درون خودش در حال رشد میمیره و در اصطلاح پزشکی نکروز میشه...تصورشم ترسناکه...و ترسناک تر از اوناینه که ادم الان نمیدونه باید بره یقه کیو بچسبه و به کی فحش بده...مثلا کسی به شما اسیب میرسونه میتونی یکیو نفرین کنی فحش بدی ولی اینجوری نه...خدایا...اه خدایا...خودت بهشون کمک کن

انقدر ناراحتش شدم که حد نداشت...بعد چند ساعت فکر میک دم واقعا یعنی من میتونم رادیوانکو بخونم؟؟؟من الان نه پزشک این ادمم نه از نزدیک میشناسمش ولی انقدر براش ناراحت شدم که میتونم برم یقه خدارو هم بچسبم...

خبر دوم اینکه سایتی که قرار بود حدود رتبمون رو اعلام کنه اعلام کرد و رتبه من نجومی شده2000تا بدتر از اون چیزی که تصور میکردم...و این یعنی عزیزم یه هفته چرخیدی بسه و شروع. کن خوندن...هیچی جزوات مرتب شده و خودکار رنگیا رو در اوردیم و نشستیم پاش...تا ببینیم توی 290 روز اینده منتهی به 2 اسفند تقدیر چی برامون رقم میزنه...

دوتا خبر بد برای امروز و دعوای وحشتناک من بایکی از مریضا...روز مزخرفی بود ولی من هنوز دارم ادامه میدم و این جالبه





نظرات() 

النور و پارک

نوشته شده توسط :خانم دکتر تمام وقت
جمعه 14 اردیبهشت 1397-09:32 ب.ظ

این کتاب رو از باغ کتاب تهران خریدم...اونم بخاطر جمله جذاب...هیچوقت عشق اولت رو فراموش نمیکنی

اخرین باری که کتاب عاشقانه خوندم اصلا یادم نیس...ولی این کتاب اصلا به نظرم از اون عشقای لوس و بیمزه بچه های دبیرستانی نبود...عشقی بود پر از لحظات ناب که شاید همه ما تجربه اش کریم یا برامون اتاق افتاده...لحظاتی که قادر به توصیف و توضیحش نبودیم...لحظاتی پر از احساسات ناب و جسمانی و روحانی انسانی
باوجودی که خیلی سانسور داشت ولی خیلی دوست داشتنی بود
نتیجه تصویری برای النور و پارک




نظرات() 

نحسی ستاره های بخت ما

نوشته شده توسط :خانم دکتر تمام وقت
جمعه 14 اردیبهشت 1397-09:23 ب.ظ

شاید باورش برای هر کسی سخت باشه...یا احمقانه بنظر بیاد ولی من این کتابو توی دوهفته مونده به دستیاری خوندم

شخصیت اصلی داستان دختری نوجوان و مبتلا به سرطان که عشق رو تجربه میکنه ...زندگی و احساس یه نوجوان سرطانی رو توصیف میکنه...درد و رنجی که سیستم درمانی اونجا چطوری حمایتش میکنه و ما چطور...و مهمترین چیز...عشق

احتمالا شما هم تو نوجوونی مثل من یا از عشق منع شدین یا چیز دروغ خیالی و بیفایده ای براتون توصیف شده نه والا ترین حس هر انسانی...شاید نه برای همه ولی برای دهه شصتی ها حداقل

این کتاب به شدت توصیه میشه

نشر آموت - کتاب نحسی ستاره های بخت ما





نظرات() 

تکرار نسل ها

نوشته شده توسط :خانم دکتر تمام وقت
پنجشنبه 13 اردیبهشت 1397-08:46 ق.ظ

گفت همشون سر وته یه کرباسن...دل نباید بهشون بست...

گفتم بله درست میگی

گفت مجرد بمونه بهتره

گفتم بله درست میگی ولی جوونی خودتو یادت رفته

با دلخوری نگاهم کرد و گفت چی یادم رفته؟

گفتم خودت چرا 23 سالت بود ازدواج کردی؟

گفت اون موقع فرق داشت

گفتم چرا طلاق نگرفتی؟

گفت طلاق میگرفتم کجا میرفتم

گفتم الان که خودت پولداری چرا طلاق نمیگیری؟

گفت طلاق بگیرم که چی بشه؟

گفتم چرا گند کاریاشو تحمل میکنی؟

گفت برام مهم نیس

گفتم چرا جلوی توهین هاش حداقل نمی ایستی؟

گفتم بچه دارم

گفتم بچه هات که بزرگن مسلما اونا هم نمیخوان مادرشون انقدر تحقیر بشه

گفت چکار کنم؟

گفتم حداقلش وقتی یه چیزی میگه بده دستم گوش نکن...بهونه میگیره لی لی به لالاش نذار...کوفت خورد اصلا...

گفت پدر بچه هامه احترامش واجبه

گفتم احترام زیاد کثافت میاره.تو مادر بچه هاش نیستی؟احترامت واجب نیس؟

میگه تو نمیفهمی

گفتم اره تو هم جوونیت یادت رفته...بذار ازدواج کنه...تنهایی سخته...من که 28 سالمه درکش میکنم...میخواد بره و زندگیشو بسازه...سی سالش شده دیگه...حقوقش از من و تو بیشتره...بذار بره سر زندگیش...بذار خودش سرش بخوره به سنگ

میگه بچمه چجوری بذارم سرش بخورهبه سنگ...شما ها جوونید نمیفهمید...هی شوهرشوهرفکرمیکنیدخبریه...

گفتم نه فکر نمیکنیم خبریه میدونیم سخته خیانت هست...بی عاطفگی هست و میدونیم اینا اول مشکلاته...ولی یه درصد فکر کردی حتی ما هم نیاز ج.ن.س.ی داریم...دخترت سی سالشه

گفت شما هم چه چیزایی براتون مهمه

گفتم شما 30 سالت بود حس نمیکردی چون هروقت میخواستی نیازت رفع میشد...شاید اون دلش میخواد خب...ادمیم نیس که خارج روابط قانونی رفعش کنه

بهم چشم غره میره که چقدر چشم سفیدی دختر و بحث رو همین جا درز میگیرم

گفتم شما رفتی راه دور اذیت شدی...ولی من رفتم راه دور اتفاقا بهم هم خوش گذشت

گفت دختر من مثل شما نیس...بسازه...هیچ مشکلی تو خونه نداره

گفتم مطمئنی؟پس چرا یه چیزای دیگه به من میگه

گفت مثلا چی میگه؟

گفتم مثلا اینکه گاهی دلش میخواد تو خونه تنها باشه...دلش میخواد چیزی برای خونه بخره کسی ازش نپرسه چرا یا نگه نیاز نداشتیم...مثلا وسایل خونه رو به سلیقه خودش بخره

گفت اخه اینا چین که مهم باشه؟گفت اینا حرفای خودت نیس وگرنه تو که به فکر شوهر نیستی...داری درستو میخونی کارتو میکنی

گفتم حرف من یا دختر شما چه فرقی میکنه

گفت من میگم بهش یکم از شما یاد بگیره...بشینه درسشو بخونه

گفتم اتفاقا مادر منم تا وقتی درس نمیخوندم میگفت درس بخون الان که درس میخونم میگه شوهر کن

گفت اصلا دختر من شوهریه

گفتم خودت میدونی شوهریه یعنی چی...پس بذار شوهر کنه

بازم بهم چشم غره رفت و گفت..شما نمیفهمید

گفتم شما هم جوونیت یادت رفته






نظرات() 

خاطرات طرحی

نوشته شده توسط :خانم دکتر تمام وقت
سه شنبه 11 اردیبهشت 1397-09:19 ق.ظ

1.از مردای روستامون خیلی میترسم...خب شاید چون ادم های قلدر بی ادب و پرخاشگری هستن.معمولا به پذیرش تاکید میکنم که مریض های مرد مخصوصا بدون همراه خانم رو پیش من نفرسته...مخصوصا جوون تر ها رو...ولی خب گاهی شیطنت میکنه و میفرسته...مردی اومده بود که میگفت چیزی گزیده اش که نمیدونه چی بوده و یه مرد 4 شونه قد بلند وجوون بود...و من با بیشترین فاصله ممکن ازش نشستم.چون واقعا ازشون میترسم و بعد از یک سال و چند ماه این ترس همچنان باهام هست

2.اقای جوون با ظاهر نحیف و پوست تیره که خیلی شبیه معتادها بود سراغ مسیول مرکزو ازم گرفت و گفتم نیست اومد داخل اتاق من...با همون لحن گراندیوزیتی که معمولا اینجور معتادها دارن اروم اروم شروع کرد حرف زدن که من سل داشتم خوب شدم...حالا مردم میگن من ایدز دارم ولی من ایدز ندارم بچه هامم ایدز ندارن...زنمه که ایدز داره...و از من میخواست که تایید کنم که ایدز نداره تو همین حین و بین من داشتم سکته میکردم و به یکی از پرسنل پیام دادم که بیاد نجاتم بده که نیومد بعد مستخدم مرکزو صدا کردم و اون خیلی سریع فهمید موضوع چیه و مرده رو بیرون کرد...هر حرفی به اینجور ادم ها زدن میتونه باعث سواستفاده اونها بشه...وبعد من ضعف کردم از بس ترسیدم

3.مریض یه اقای جوونی بود با همون حالت گراندیوزیتی و چشم های خیره...اومد و گفت که دفترچه زنشو مهر کنم...اول دعوا کرد که زیاد مهر کنم گفتم نمیکنم و رفت و ظهر دوباره برگشت و گفت که نسخه صفحه قبل افتاده رو این صحفه و دکترش قبول نکرده توش بنویسه...یعنی شما بلد نیستی این مقوای دفترچه رو بای بذاری لای برگه ها که عکسش چاپ نشه روزیریا...حالا شما بیا حالی این ادم کن که احمق من اصلا نسخه نوشتم مگه.مال دکتر قبلیه که رفتی...پذیرشو صدا کردم و گفتم دیگه این اقا رو پیش من نمیفرستی...چند روز بعد برگشت و دوباره عین احمقا از بین 4پزشک مرکز سرشو مثل بز انداخت پایین که مهر کن گفتم برو پذیرش.بعد پذیرشو صدا کردم گفتم این اقارو نمیفرستی برا من.بعد اومد دیدم به اسم من برگه داره مهر کردم و با عصبانیت رفتم پیش پذیرش و گفتم مگه نمیگم اینو نفرست پیش من؟میگه ای وای خانم دکتر من فکر کردم اون یکیو میگی.گذشت دوباره چند روز بعد اومد و گفت مهر کن.گفتم برو پذیرش باز به پذیرش گفتم نیاد پیش من و باز نوبتش برای من بود.از اونجایی که رفتارش خیلی شبیه ادمای سایکوتیک بود میترسیدم جلو خودش چیزی بگم دوتا مهر کردم گفت بیشتر مهر کن.گفتم میتونی بری بیمه روستایی شکایت کنی قانونش دوتاس.رفت سرظهر برگشت و اومد گفت از بیمارستان گفتن چرا بهداشتتون مهر نمیکنه مهر کن.من که دیگه داشتم از عصبانیت منفجر میشدم.گفتم میتونی بهون بگی زنگ بزنن اینجا ببینم چی میگن.اونا رییس من نیستن که حرفشونو گوش کنم.رفت پیش پذیرش و دعوا کرد و پذیرش اومد گفت مهر کن خانم دکتر سرظهره این ادم دعوایی.گفتم ریختشو نبینم فقط دفترچه رو بگیر مهر کنم گورشو گم کنه.مهر کردم و رفت و من هنوز داشتم منفجر میشدم.گفتم من خلاف کنم واسه رضایت اینا؟اصلا غلط کرده یه دفه دیگه بیاد اینجا ببینم چی میگه.هرجاهم خواست بره شکایت کنه.بعد یکی از همکارا گفت خانم دکتر این مثلا درس خونشونه رفته لیسانس بگیره وسط درس زنش دادن حالا مجبور شده درسو ول کن خرج زنو بده که حامله است.عقده ای شده.گفتم غلط کرده بابا دخترنبوده که به زور زنش بدن.اصلا زورکی زنش دادن زنش که از هوا حامله نشده

خاطراتی از این دست از مردای جوون این روستا زیاد دارم...مردهایی که به خودشون اجازه میدنحتی منو توی تجویز تشخیص درمان و معاینه مسخره کنن...با لودگی بیان داخل و...مردهای این قوم به گفته خودشون حتی.از مرد بودن فقط اسمشو یدک میکشن...کار نمیکنن معتاد میشن...زنهاشونو میزنن...خواهر یا مادرشونو سر مسایل ناموسی میکشن


پی نوشت:هنوز یه هفته هم از امتحان نگذشته و من حس میکنم صد ساله که درس نخوندم.





نظرات() 

دکترِبیمار

نوشته شده توسط :خانم دکتر تمام وقت
یکشنبه 9 اردیبهشت 1397-09:47 ق.ظ

نشستم جلوش و شرح حال میدم...وقتی میگم یه سال وضعم اینجوریه و هیچ پارا کیلینیکی انجام ندادم دارو هم نخوردم...میگه مطمئنی تو دکتری؟

میخندم و میگم:خب اینجوری راحتتر بودم.کمتر اذیت میشدم.شاید مسخره باشه...حالا ولی دردم شدید شده

پاراکلینیک برام مینویسه و باتعجب بازم نگاهم میکنه و سری با تاسف تکون میده

و من بازم اصلا پشیمون نیستم از کارم...بابا دیگه مردمم خیلی هی به فکر سرطان و مریضی ان

حالا فردا برم انجام بدم برم تف کنم تو صورت دکتره بگم بیاه...هی الکی فیلممون کردی...درد داشتم فقط

بعدا نوشت:خب همونجور که حدس میزدم همه چی نرمال بود.حالا چقدر زور زدم که حالا که همه چی عادیه بازم درمان نکنم رو نگم بهتره ولی اخرش لعنت فرستادم به شیطان رجیم و دارو گرفتم





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox