پرحرفی

نوشته شده توسط :خانم دکتر تمام وقت
جمعه 26 مرداد 1397-02:03 ق.ظ

من معمولا دختر ساکتیم...البته این معمولاه...گاهی هم خیلی پرحرف میشم مخصوصا وقتی کسیو بعد از مدتها دیده باشم...ولی حالا پر حرف شدم و کلافه میشم خودم...فقط یه مشکلی هست...من تقریبا اگه سرکار نباشم بیشتر روز تو خونه تنهام...دوست پسر که ندارم...دوستی هم ندارم که مدام در حال قرار گذاشتن باهاش باشم یا زنگ بزنم یا چت کنم...پس

فقط تمام روز دلم میخواد با یکی حرف بزنم که کسی نیست...یعنی بیشتر تو مغزم با ادمای مختلف یا خودم حرف میزنم...و این بدجوری داره کلافم میکنه...واقعا از حس این روزا متنفرم...واقعا پرحرفیم اول از همه خودمو کلافه میکنه...

من تا دوران دبیرستانم انقدر پر حرف بودم که همه بهم میگفتن فکت خسته نمیشه انقدر حرف میزنی.؟ظهرا از مدرسه که میومدم مستقیم میرفتم اشپزخونه هرچیزی تو مدرسه شده بودرو با جزییات واسه مامانم میگفتم و نمیدونم چرا ولی مامانم خیلی استقبال میکرد...انقدری که بعدها وقتی ارومتر شدم و کمتر حرف میزدم همش غر میزدکه چرا اصلا حرف نمیزنی...چون خواهرم هیچوقت چیزیو برای مامانم تعریف نمیکرد...تا بالاخره کنار اومد با این مدلم...ولی حالا کلافه ام...وای خدایا خودت کمک کن تا این حالتای مزخرف من تموم بشه...اخه این چه موجودیه خلق کردی!


منشی مطب هر سری منو میبینه گیر میده چرا شوهر نکردی؟دکتر باشه یا مهندس؟پولدار باشه؟جوون باشه؟و هزارتا سوال دیگه ازم میپرسه...اولش طبق معمول شروع کردم که ای بابا کی منو میخواد من هیچ خواستگار نداشتم بابا من وحشی ام پاچه پسرارو میگیرم...تا دفه اخر که باهاش مطب بودم انقدر گیر داد تا بالاخره چندتا از اتفاقات مسخره گذشته رو براش تعریف کردم تا دست از سرم برداشت...حالا دوباره چند وقت باید باهاش مطب باشم و حوصله ندارم دیگه هی بپرسه چی شد چی نشد...





نظرات() 

گذشته

نوشته شده توسط :خانم دکتر تمام وقت
پنجشنبه 25 مرداد 1397-12:36 ب.ظ

یه دفتر پیدا کردم که خواهرم خاطرات بعضی روزای نامزدی ایشو نوشته...چقدر پراز حسای خوبه...7سال پیش بود...یعنی همسنای الان من...ولی اون حس ها انقدر از این روزای من دوره که حتی نمیتونم تصورش کنم





نظرات() 

خواب

نوشته شده توسط :خانم دکتر تمام وقت
چهارشنبه 24 مرداد 1397-02:00 ب.ظ

من خیلی زیاد خواب میبینم.معمولا هم همش یادم میونه.تقریبا هرشب خواب میبینم...حالاخواب دیدن هم خوبه هم بد...خب خوابای بد و ترسناک و ناراحت کننده خب مسلما خستگی روز ادم رو چند برابر میکنه...اما خوابای خوب

نگم که چقدر خوبه...مثلا حرفایی که دوس داری به یکی بگی و نمیتونی تو خواب بهش میگی...یا با یکی میخوای دعوا کنی تو خواب میزنی لهش میکنی ...یه کسی رو دوس داری ببینی میبینی...چیزی رو که میخوای داشته باشی داری و الی اخر...

من یه سری از خوابام ثابته...یعنی از بچگی میدیدم هنوزم میبینم و تکرار میشه...مثلا من خواب خونه زیاد میبینم...داشتن خونه های بزرگ و حیاط دار...مجلل یا قدیمی...چند تا خونه هم هستن که همیشه تو خوابم هموناس که بعضیاشو تو واقعیت دیدم بعضیا رو هم ندیدم...

یا خواب پرت شدن از جایی که این خواب بدیه البته

جدیدا خواب یه جایی تو تهرانو میبینم...یه خیابون عریض و طویل که به یه پل میرسه...یه طرفش میره سمت کوه یه طرفش سمت بازار و یه طرفش ایستگاه اتوبوس و تاکسی...توخوابام هر وقت میرسم تهران شبه و هر بار میرسم تهران میدونم باید برم این خیابونه...همیشه هم منتظر کسی هستم اونجا که گاهی میاد و گاهی نمیاد...البته بیشتر نمیاد...وقتی نمیاد یا میرم بازار یا میرم کوه هرچند تنهایی میترسم...وقتاییم که نمیاد و شبه هم سوار اتوبوس میشم و برمیگردم...

خلاصه که زندگی تو خواب جذابه...خیلی





نظرات() 

خاطرات

نوشته شده توسط :خانم دکتر تمام وقت
شنبه 20 مرداد 1397-03:55 ب.ظ

1.پسری قد بلند ساکت و مبهوت...هیکل ورزیده دستای خشک و زبر...افغانی...شرح حال مصرف مخدر رو نمیده...میگه از خونوادش فقط خودش ایرانه...فارسی مارو زیاد بلد نیس...به صاحب کارش میگم شما بیمه اش نمیکنید؟گفت افغانین بیمه ندارن.خرج دکترش باخودشه.میگم سرم و امپول میتونی بخری؟میدونم که باید سرپاش کنم تا فردا بتونه کار کنه

2.پسر جوون و 24 ساله...خجول و سربه زیر...صدای دورگه...ازش شرح حال سابقه واکسن رو میپرسم.میگه ماه دیگه اعزامه ...لب مرز...سیستان و بلوچستان...میگم تو قلب کدوم مادری که داری دور میشی

3.میگم مادرزادی فلجه؟میگه نه بلند شد راه رفت حرف زد یه سالگی فلج شد دیگه حرف نزد.گفتم علتشو بهش نگفتن؟گفت خرج بیمارستان 3تومن بود نتونستم بستریش کنم.گفتم شما شناسنامه ایرانی نتونستین بگیرین که بیمه باشین؟گفت نه

4.گفتم ناراحتیم داشتین؟خواهرش گفت داره میره کانادا...یه ماه دیگه...ناراحتیش دوریشه

5.بچه اروم و بی حرکت تو بغل مادرش بود...مادر بزرگ و مادر هردو گریه میکنن...پدر عصبیه...شرح حال بچه:دیشب دوبار استفراغ کرده

6.میگه مگه دخترا هم مشروب میخورن؟میگم مگه دخترا ادم نیستن؟میگه یعنی سیگارم میکشن میگم گل ماری جوانا و هرویینم میکشن میگه یعنی تو دیدی میگم اره دوستای خودم

سعی میکنم با مریضام بخندم...با بچه ها بازی کنم...یه سوال درمورد زندگیشون بپرسم...یه شوخی درباره کار و زندگیشون...شاید درست نباشه ولی گاهی لازمه مریض دکترو به خودش نزدیک بدونه...(البته مسلما متوجه شخصیت ادم ها و رفتارشون هستم و سعی میکنم شان خودمو احترام رو حفظ کنم)

پی نوشت:میهن بلاگ هر روز داره یه مقدار از ارشیومو میخوره.چرا اخه بیشعور؟





نظرات() 

...

نوشته شده توسط :خانم دکتر تمام وقت
جمعه 19 مرداد 1397-10:25 ب.ظ

1.مهربون ترین ادم دنیا اونیه که به من میگه نرو تو لاک کم حرفیت...میگم اخه من که حرف نمیزنم ذکر مصیبتای چرت و پرت میگم...میگه من دلم خوشه به همین حرفا...حرف نزنی میدونم خوب نیستی...میگم من پیش تو لوس ترین دختر دنیام...میگه میدونی من دوست دارم جای اون خانم دکتر قوی بیشتر وقتا اون خانم دکتر لوسو ببینم؟!

ومن بدترین ادم دنیام که به حرفاش گوش نمیدم(تقریبا اونقدر خودخواهم که به حرفای هیچ کس گوش نمیدم)





نظرات() 

تف به زندگی

نوشته شده توسط :خانم دکتر تمام وقت
جمعه 19 مرداد 1397-08:07 ب.ظ

هرچی نوشتم پاک شد.واقعا گاهی باید تف کرد به این زندگی





نظرات() 

ارزوهای برباد رفته

نوشته شده توسط :خانم دکتر تمام وقت
پنجشنبه 18 مرداد 1397-04:12 ب.ظ

رقصید و رقصید...خوشحالیش برام عجیب بود...هیچوقت ندیده بودم انقدر خوشحال باشه جیغ بزنه و برقصه...انگار اون دختر متین و باوقار جاشو به یه دختر بچه شر و شیطون داده بود...

از نیمه شب گذشته بود که از باغ زدیم بیرون بیرون...نشست پشت فرمون...هنوز میخندید...داشت درمورد پاشنه شکسته عروس تو مراسم عروسی دوست قبلیمون حرف میزد و اینکه چجوری وسط تالار پخش زمین شده انقدر میخندید که اشکاش سرازیر شد...با تعجب نگاش میکردم...هم میخندید هم گریه میکرد...ارایش صورتش بهم ریخته بود...خارج از شهر بودیم...زد کنار...پیاده شد...روشو کرد سمت بیابون اطراف و جیغ زد...جیغ زد...جیغ زد...براش اب بردم...وسط بیابون با اون سر وضع ما اونوقت شب ترسناک بود...بطریه ابو گرفت...دستمو گرفت و اشک ریخت...گفت

اون لباس عروس من بود

گفتم چی؟؟؟

گفت اون لباسو من دوسال پیش سفارش دادم برام دوختن

گفتم اشتباه میکنی اون دوسال پیش بود

گفت نه وسط مراسم ازش پرسیدم...از همون لباس فروشی خریده...ازش متنفرم...اون لباس من بود

کمکش کردم تا سوار بشه.خودم نشستم پشت فرمون.اب که خورد گریه اش کمتر شد...ارومتر که شد بهم گفت دم یه داروخونه نگه دار

براش مسکن و ارامبخش و دستمال خریدم...صورتشو پاک کرد...یکم که گذشت تا اروم بشه

گفت من یه احمقم که برای یه لباس اینجوری گریه میکنم...ببخشید ...برو خونه خودتون بعد من برمیگردم

گفتم نمیخواد

رسوندمش و اژانس گرفتم تا خونه خودمون

توی ارزوهای هردختر بچه ای همیشه یه لباس عروس رویایی وجود داره...یه لباس عروس که رویاهاشو میسازه...که بهش دل میبنده...لباس که سفیدیش فقط بهونه ایه برای سفیدبخت شدن





نظرات() 

درد رو از هر طرف بخونی درده

نوشته شده توسط :خانم دکتر تمام وقت
پنجشنبه 18 مرداد 1397-07:42 ق.ظ

درد ها تمومی ندارن...وتنها درد تو اینه که باید بیشتر درس بخونی

پی نوشت:هرچی که پارسال فکر میکردم بعد از ازمون باید برم عشق و حال الان فکر میکنم بعد از ازمون باید برم خر کاری...

پی نوشت:خوشبختی یعنی به منشی بگی ویزیتو پس بده و مریض ازت تشکر کنه.شاید کار کمی و بی فایده باشه.ولی شاید یه لحظه فقط یه لحظه دل کسیو گرم کرده باشه





نظرات() 

Vomiting یا این معده دیگه معده نمیشه

نوشته شده توسط :خانم دکتر تمام وقت
دوشنبه 15 مرداد 1397-11:43 ب.ظ

اخرین باری که انقدر استفراغ کردم دقیقا یادمه...4 یا 5 سالم بود...از صبح تا شب انقدر استفراغ کردم که احساس میکردم دیگه الان تموم میشم...مدام گریه میکردم و دل درد داشتم و مامانم هی میبردم توی هوای ازاد بسته گرم سرد تا شاید استفراغم بند بیاد...خب ما دهه شصتیا اینجوری بزرگ شدیم واسه یه استفراغ که دکتر نمیبردنمون...تلفنم که نبود...بابامم کشیک بود بیمارستان و تا 2_3شب نیومد خونه...وقتیم اومد دیگه استفراغ من خوب شده بود...بعدم اون موقعا اندانسترون نبود به بچه بدن که...بیمارستانم که میگفتن برو بچه لوستو جمع کن واسه یه استفراغ بستری نمیکنیم که بذار استفراغ کنه خوب میشه(هرچند ما استادی داشتم که هنوزم بر همین عقیده بود)

خلاصه خواستم بگم امروزم دقیقا مثل همون روز از صبح که بیدار شدم هنوز صبحانه نخورده و مسواک نزده شروع کردم استفراغ...بعد از چندبار استفراغ...فقط دیگه عق زدم...انقدر عق زدم که حس میکنم معدم یه جایی بالای اپی گلوتم گیر کرده...یعنی دلم میخواد بش بگم معده احمق الان من هیچ استرسی ندارم دیگه این ناز و اداهات چیه پدر منو دراوردی





نظرات() 

عشق

نوشته شده توسط :خانم دکتر تمام وقت
جمعه 12 مرداد 1397-09:02 ب.ظ

شما بی رحمانه به ادم ها میگید که عاشقشون هستید و...از یه جایی به بعد خودخواهی وارد رابطه عاشقانه میشه و همه چیو بهم میزنه...خودخواهی ها عشقو از بین میبره و روابط عاشقانه رو به پایان میرسونه و گاهی اونقدر زیاد میشه که نفرت و جایگزین عشق میکنه





نظرات() 

خاطرات

نوشته شده توسط :خانم دکتر تمام وقت
دوشنبه 8 مرداد 1397-03:43 ب.ظ

1-مهر که میزنم زیر نسخه میگه نکنه تو همون پسر دکتری که فلان شهر دندون پزشکی میخوند؟میگم نه من دختر دکترم که پزشک شدم

2_برگه مدارس رو که پر میکنم میگه منم میخوام مثل شما دکتر بشم میگم ایشالا هرچی که صلاحه میگه شما رتبتون چند بود؟میگم من قد مادربزرگت سن دارم میگه ولی بهتون میاد خیلی جوون باشید

3_میگم مادرتون قلبش نا منظم میزنه باید ببرید نوار بگیرید میگه خانم دکتر این مادر ما خیلی لوسه

4_فارنژیت داره بهم میگه سرم نمیزنم میگم فشارتون پایینه من نمیتونم فقط امپول بنویسم میگه باید برم سرکار میگم پنی سیلین زدی میگه نمیزنم خیلی درد داره یه امپول سرما خوردگی بنویس خوب بشم میگه نمیشه امپول خالی بزنی ضعف میکنه میگه فشار خودمه تو بنویس

5_میپرسم باردارنیستی میگه نه چرا میگم بخاطر دارو هایی که میخوام بنویسم.پیشگیری میکنی؟میگه نه میگم بچه میخوای میگه نه...میره دارو رو میگیره و میاد میگه خانم دکتر نکنه حامله بشم؟میگم یعنی چی؟میگه این داروها حاملم نکنه

6_برای مریض مرخصی نوشتم...تا بخوام برگه رو بکنم و بهش بدم نفهمیدم چجوری به رژ قرمزم برخورد کرد و گوشش رژی شد.حالا مریض یه اقای جوون مذهبی بود که تو چشمم نگاه نمیکرد...منتظر بودم مثل فیلم پدر از ترس گناه خودشو از پنجره بندازه بیرون ولی اتاقم پنجره هم نداشت





نظرات() 

جنگ

نوشته شده توسط :خانم دکتر تمام وقت
جمعه 5 مرداد 1397-08:42 ب.ظ

این روزها سایه جنگ بیشتر از هروقت دیگه ای داره بالای سرمون میچرخه...سایه فقر و نداری...سایه نگرانی هایی که تمومی ندارند و امیدی که نیست...

یه حسی به من میگه تو این دوماهی که مامان اینا نیستن یه بلایی سر من و داداشم میاد





نظرات() 

این شباهت های متفاوت هر روز اشکارتر میشود

نوشته شده توسط :خانم دکتر تمام وقت
دوشنبه 1 مرداد 1397-04:01 ب.ظ

توجه:نوشته هایی که برچسب داستان های یک پزشک میخورن یعنی کل ماجرا داستانه باقسمت هایی از واقعیت.لزوما زندگی من نیستند.لزوما برای کسی اتفاق نیوفتادند.معمولا من داستان هامو با ایده از زندگی اطرافیانم مینویسم.داستان زیر که میخونین داستانیه حاصل مخلوطی از سه زندگیه واقعی و تخیلی.که من خودمو جای شخصیت اصلی داستان گذاشتم و مینویسم که بدونم بودن در شرایط مشابه چه حسی میتونه داشته باشه و شاید اینجوری ادم های اطرافمونو با مهربونیه بیشتری قضاوت کنیم

انقدر کامنتای عجیب و غریب گرفتم سر این نوشته که مجبور شدم توضیح بدم

گفت حالا از بین شما کی از همه نازدار تره؟

خندیدم و گفتم در برخورد با پسرا یا کلا؟

خندید و گفت کی از همه پسر تره؟

گفتم من ترجیحم اینه که اینجوری باشم ...اینجوری راضی ترم

گفت کی ماجراهای عاشقانش بیشتره؟

گفتم کی از هم دعوا بکن تره و خندیدم

گفت تو خیلی جذابی برای پسرا

بیخیال نگاهش کردم و گفتم برعکس میگن که

گفت تو قشر خاصی از پسرا عاشقت میشن...پسرایی که تو یک نگاه عاشق نمیشن...پسرایی که دنبال یه ادم قوی ان

گفتم پسرایی که دنبال یکی ان که خرجشونو بده؟

گفت نه پسرایی که بعد از 12 سال یادشون نمیوفته باید برن سراغ یکی دیگه ...گفت پسری که عاشق تو میشه...مدیونه خودشه واسه همین نمیذاره بره...نمیتونه بره

خندیدم و سری تکون دادم که یعنی برام مهم نیست و گفتم من اتفاقا خیلی دختر ضعیفیم فقط ادای قوی ها رو در میارم

گفت پسرا یه دختری میخوان که تو سختی کنارشون باشه...بار زندگی رو با هم به دوش بکشن حتی اگه بشکنن...تو میگی ضعیفی چون درون خودتو میبینی...حس ترست تو سختیا...ولی تو پای همه چی می ایستی و زندگیتو میسازی بدون اینکه کمک بخوای...همه ادما یه جایی کم میارن و میزنن زیر گریه ولی یکی کمک میخواد و ادامه نمیده یکی مثل تو گریه اشو تو تنهایی میکنه و باز پا میشه

ادای خنگا رو درمیارم و میگم مجبورم اخه هیچکس منو نمیخواد

نمیفهمم چرا این حرفا رو میزنه و میگم من همون دختریم که شبیه دخترا نیس...همون مردیم که ادای دخترارو در میاره...همون دختری که هیچ مردی عاشقش نمیشه...

میخنده و میگه...من مردم...بذار تو این چیزا من نظر بدم...کی این حرفا رو بهت زده؟اره تو اون دختری نیستی که پسرا تو نگاه اول غرق قیافه و ناز و عشوه اشون بشن...تو اون دختری هستی که پسرا...ده درصد پسرا...وقتی شناختنت میشی زن رویا هاشون...همون دختری که نمیشه فراموشش کرد...

نمیدونم داره حرف جوونیای خودمونو میزنه یا من زیادی خوش بینم...نمیتونم ازش بپرسم...نمیگم کسی که زد زیر همه چیز تو بودی...کسی که ادعای عاشقی داشت تو بودی...کسی که میگفت عشقش ابدیه تو بودی...کسی که ازدواج کرد تو بودی...کسی که تو بغلت گریه کرد من بودم...کسی که دوباره سرجاش ایستاد من بودم...کسی که یاد گرفت تو تنهایی اشکاشو پاک کنه من بودم...نگفتم حالا که برگشتی ...برگشتی که چی اصلا...نگفتم که من و تو حالا دیگه هیچ شانسی نداریم...

دستمو گرفت و گفت احمق بودم که اون سال ها کاری کردم که از دستت بدم...من به خودم مدیونم که الان ندارمت...

گفتم میشه دستمو ول کنی؟

نگفتم که چندشم میشه از اینکه بهم دست میزنی...نگفتم که نمیخوام باشی

دستمو فشار داد و اروم ول کرد...سرشو پایین انداخت و گفت من مقصرم

اروم گفتم تو اون اتفاق هیچکس مقصر نبود





نظرات() 

شان اجتماعی

نوشته شده توسط :خانم دکتر تمام وقت
جمعه 29 تیر 1397-06:19 ب.ظ

گفت نباید بری ببینیش

گفتم چرا

گفت در شان تو نیس

گفتم مگه قراره چه اتفاقی بیوفته

گفت چرا باهاش دوستی میکنی

گفتم نمیدونم.چیز بدی تا حالا ازش ندیدم

چرا میخوای ببینیش

خب بیکارم اینجا بعدم چندبار دعوت کرده نشده حالا که میشه چرا نه

گفت اگه برات بد بشه چی

گفتم چه بدی من دیگه نه تو این شهر کار میکنم نه زندگی.بعدم مسلما حواسم هست.دختر بچه نیستم که

گفت تو دکتری

گفتم ولم کن بابا.دکتری دکتری.این چه حرفیه اخه

برخلاف نظر خانم خوشگل رفتم و یکی از پرسنل بیمارستان سابق رو که به دلایلی بعد از فارغ التحصیلی روابطمون نزدیک تر شد دیدم.وقتی رسید و زنگ زد بپرسه کجام و خانم دکتر صدام زد شوکه شدم...وقتی دیدمش گفتم اصلا انتظار نداشتم بهم بگی خانم دکتر گفت چی میگفتم تمام وقت؟گفتم نه ولی خب انتظار خانم دکترم نداشتم

معمولا وقتی چت میکنیم منو خواهر یا با اسم کوچیک صدا میکنه و منم بهش میگم برادر یا به زبون محلی شهر غریب میگم

بین تمام پسر هایی که باهاشون رفتم بیرون اولین پسری بود که برای تمام لحظات برنامه ریزی کرده بود.اول فلان جا بعد فلان جا بعدم شام.اگه زودتر باید بری خونه که بگو برنامه رو عوض کنیم.

نمیگم ادم خوب یا بدیه نمیدونم کار خوبی کردم و باهاش رفتم بیرون یا نه ولی خوش گذشت کلی خندیدیم.کلی مسخره بازی دراوریدیم...هیچوقت سعی نکردم بهش بگم من دکترم و تو فلان...نمیدونم یه ادم معمولی همسن من ...احتمالا غیرتی و محدودکننده زن ها(باتوجه به حرفای خودش)....مذهبی و سنتی

ولی نمیدونم من کاری به هیچکدوم از این چیزا نداشتم ...فقط اون شب بهم خوش گذشت...همین...

دوستی ها و شاد بودن ها حتما دلیل نمیخوان میخوان؟تفاوت ها لزوما مانع دوستی نمیشن میشن؟





نظرات() 

تصرف عدوانی کتابی درباره عشق

نوشته شده توسط :خانم دکتر تمام وقت
پنجشنبه 28 تیر 1397-08:53 ب.ظ

من فقط نقدهای عالی به این کتاب خوندم...ولی حالا که من خوندمش به نظرم کتابی بیمزه و کسل کننده و غیر جذاب بود...به نظرم باید این کتابو وقتی در حالت عاشقی هستید بخونید...وقتی عشقی توی قلبتونه این کتاب راهگشا و جذاب خواهد بود...سعی کردم به توصیه دوست بلاگرم عمل کنم و بیشتر کتاب بخونم واسه همین به شهر کتاب شهر غریب مراجعه کردم و چند تا کتاب پرفروش خریدم...با وجودی که تو خونه هم کلی کتاب نخونده دارم

https://goo.gl/images/rf3cuU

پی نوشت:سعی کردم به گفته خانم خوشگل عمل کنم و درمورد حس های بدم درددل کنم و کمتر تو خودم بریزم یا بنویسم ولی حرف زدن درموردشون فقط باعث شد از خودم عصبانی بشم و حس کنم تحقییر دارم میشم...پر از حس های بد عصبانیت ناراحتی وسرخوردگیم





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox