نویسنده

نوشته شده توسط :خانم دکتر تمام وقت
چهارشنبه 14 شهریور 1397-08:09 ب.ظ

هیچوقت نویسنده نبودم ولی یه زمانی دوست داشتم باشم.از دوران راهنمایی که با دوستام که زودتر از من احساسشون به بلوغ رسیده بود و شروع کردیم داستانای عاشقانه نوشتن و برای هم خوندن...تا بعدها که روزانه هامو مینوشتم ...بعدتر که خاطرات بامزه دانشگاهو نوشتم و در اخر شروع کردم به وب نویسی...

حالا ادم هایی که نمیشناسم یا زیاد نمیشناسم برام جذاب ترن...وقتی یه تیکه از قصه ادم ها رو بدونی میتونی خودتو بذاری جاشون...به جاشون زندگی کنی...روزای خوب یا بد بسازی...چیزی رو حس کنی که نه خودت حس کردی نه بقیه و نه هیچ شخص خاصی

داشتن دوستای خیالی به ادم کمک میکنه که چیزایی که میخواد یا نمیخواد رو تجربه کنه...مرز این خیال و واقعیت برای من خیلی واضحه...انقدر که خودم میتونم تفکیکشون بدم ولی کسی وقتی ازم میخواد این مرزو براش تشریح کنم نمیتونم...نوشته های این وبلاگ هم همینطورین...خیلی جاهاش واقعی نیست و خیاله...خیالاتی که دوستشون دارم یا ندارم...حسشون کردم یا نکردم...ولی خیلی وقتا مرزش خیلی قابل تشخیص نیست...ولی این دوست داشتنیه...ادم ها رو نشناسی زندگیشون رو ندونی قضاوتشون نکنی و فقط خودتو کنارشون حس کنی...بعد بگی از کجا معلوم که منم اگه جای اون ادم بودم این کار خوب یا بدو نمیکردم؟

این ادمی که اینجا مینویسه یه خانم دکتر تمام وقته با همه خیالات و احساساتش...لزوما هرچی هست واقعی نیست...لزوما هرچی هست دروغ نیست...اینجا جاییه برای اینکه تلاش کنم خودم با تمام احساسات پنهانم باشم...با همه ادم های واقعی یا خیالی که عاشقشونم یا متنفرم ازشون...

اینهمه اسمون ریسمون بافتم که اینو بگم...دیدید یه صحنه هایی حال ادمو یه جور خوبی جا میاره...هرچند شاید پشتش چیز خوبی نباشه؟

اپیزود اول:فاصله کلاس ویولنم تاخونه شهر غریب زیاد بود واسه همین وسط ظهر باید راه میوفتادم...اتوبوس اونو اتوبانی بود که خیلی خلوت بود...یه روز که داشتم رد میشدم یه دختر و پسر تو ماشین همو بودسیدن...یه دفه دختره رو برگردوند منو دید ترسید و دستشو برد جلو دهنش...و من از ته دلم خندیدم که چه صحنه قشنگی

اپیزود دوم:هوا نه سرد بود نه گرم ولی اخرشب بود و خیابون خلوت...یه اتوبان پر از چراغای قرمز...صدای ماشین دختر بغلی رو میشنیدم که میگفت هر چراغ قرمز باید بوسم کنی و پسره بوسیدش و کلی خندیدن...رد شدیم یکم جلو تر یه میدون بود....شاید 10 تا چراغ قرمز چشمک زن داشت و اونا هی تند تند حین رانندگی همو میبوسیدن و عشقشو من میکردم

اپیزود سوم:صبح داشتم میرفتم کتابخونه...دختر جوون 17_18ساله با تیپ مدرسه ازم پرسید خیابون چندمه اینجا...گفتم...موبایلشو دراورد و زنگ زد پشت سرم میومد...گفت من تو کوچه ام خونتون کجاس؟...باشه الان دارم میام دروباز کن...قدم اهسته کردم...در چندتا خونه جلوتر یه خونه ویلایی باز شد...یه پسر جوون بوددرو باز کرد منو تو کوچه دید رفت کنار...دختره با عجله وارد شد و درو بست...و من دلم غنج زد که چه بوسه ها و اغوش های عاشقانه پشت این دره سرصبحی

کلی این صحنه ها منو به عشق امیدوار کرد هرچند معلوم نیس واقعا چیز قشنگی پشتشون باشه


برای یک دوست:نمیدونم میخونی یا نه...ولی خیلی سعی کردم حد خودمو نگه دارم مودب باشم و فاصله ام رو حفظ کنم وخیلی چیزای دیگه...ولی میدونم یه چند جا سوتی دادم.روم نشد به خودت بگم ولی ببخشید..کلا من ادم نمیشم





نظرات() 


ابانا
سه شنبه 20 شهریور 1397 10:06 ق.ظ
من راهنمایی ک بووم دوس داشتم نویسنده بشم طرح یه داستان هم داشتم ولی هیچوقت دست ب قلم نشدم تا رویاشم از سدم افتاد...
پاسخ خانم دکتر تمام وقت : شما که دیگه وبم کم مینویسی خانم
لیمو
شنبه 17 شهریور 1397 01:54 ق.ظ

اون موقع طرح بود
یادمه داشت با یه خواستگارش اشنا میشد
یه اشنا گویا وبلاگشو پیدا کرده بود
یه ادرس دیگه بهم داد باز بی خبر اونم بست
هرچی میگردم اسمشو پیدا نمیکنم , من حافظه اسمیم خیلی ضعیفه
عکسش بک گراند گوشی مادرش بود حتی
و یه نوشته ی خیالی راجع به دخترسیگاری داشت!
اینا یادمه الان
فتل فتلیان
شنبه 17 شهریور 1397 12:32 ق.ظ
یهو برام سوال شد که چرا اسمتون
خانم دکتر تمام وقته !!!!!؟؟؟
پاسخ خانم دکتر تمام وقت : چون هیچ کاری تو زندگیم جز پزشک بودن ندارم
x
جمعه 16 شهریور 1397 09:40 ب.ظ
میدونی ؟ من از این ادم هایی بودم که در مقابل هر خوشی لحظه ای می گفتم " اخرش که چی " ؟! و خب الان ؟! نظرم برگشته . انقدر عمرمون کوتاهه که به نظرم به همین خوشی های ظاهری الکی بی دوام باید بچسبیم :/
پاسخ خانم دکتر تمام وقت : دقیقا درست میگی.مخصوصا تواین اوضاعی که نمیشه برای اینده برنامه داشت
لیمو
جمعه 16 شهریور 1397 08:15 ب.ظ
میدونی توصیفات اول پست من رو یاد یکی از دوستان بلاگرم انداخت که اونم گاهی داستانهای خیالیشو مینوشت و پزشک بود و خیلی دلم براش تنگ شده (وبلاگش رو بست)
و در حال حاضر هررررقدر فکر میکنم اسمش توی ذهنم نیست
کاش یادم بود و میگفتی خودشی!خیلی شبیهش نوشتی این پست رو
پاسخ خانم دکتر تمام وقت : خب شاید خودشم.یه چیزی که ازش یادته بگو
طیبه
پنجشنبه 15 شهریور 1397 11:00 ق.ظ
سلام خانوم دکتر دوست داشتنی
من اولین بار که فهمیدم باید نویسنده بشم وقتی بود که نامه دادن های پسرهای همسایه ها رو به دخترهای همسایه ها رو به چشم دیدم و یه بار نامه ی منصور به محترم رو دزدیم خوندم
بعدها که بزرگ تر شدم نامه های پسرها به خودم رو البته با ترس و لرز فراوان(چون کمی بزرگ شده بودم و دبیرستانی بودم) خوندم و دیدم خودم بهتر بلدم بنویسم
و اولین باری که رمان خوندم مدرسه نمی رفتم هنوز اما خوندن فقط خوندن رو بلد بودم و یه شب که برق رفته بود زمان جنگ خونه همسایه دیوار به دیوار خرمشهری مون (جنگ زده های اون زمان) بودم زیر نور شمع کتاب ربه کای دخترهمسایه مون زهره که ۴ یا ۵ سال از من بزرگ تر بود رو بلند خونده بودم نگو یه جاهای مورد دار بوده و عمو و بابا و داداش زهره هم نشسته بودن وقتی من میام خونمون عموش پامیشه همه کتابهای زهره رو آتیش می زنه که این چیزای جلف چیه تو می خونی
البته من خودم اصلا نفهمیده بودم معنی چیزی که خوندم چیه۵ ساله بودم و فقط به زحمت رو خوانی می کردم
پاسخ خانم دکتر تمام وقت : سلام عجب ماجرای هیجان انگیز و خنده داری.امیدوارم همیشه با کتاب بهتون خوش بگذره
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox